نویسنده: ناصر یوسفی
ناشر: افق
مادربزرگ علی و افسانه فوت کرده است. شکر خانوم از بچهها میپرسد مادربزرگ چه چیزهایی را دوست داشته؟ بچهها درست نمیدانند، اما شکر خانوم میداند، پس گلدانها را پر از گل شمعدانی میکند و غذای مورد علاقهی مادربزرگ را میپزد و همسایهها را دعوت میکند تا با تعریف کردن خاطرهای از او، یادش را همچنان زنده نگه دارند. داستانهای محلهی شکر خانوم سرشارند از حس زندگی و انساندوستی.
اول از همه باید بدانید که در "محله ی شکر خانوم" با یک محله ی معمولی سر و کار ندارید. اینجا پر از آدم های باصفا و دوست داشتنی است که قلب شما را گرم می کنند و عطر محبت و انسانیتشان، در کوچه های ذهن شما ماندگار می شود. یکی از اتفاقاتی که در این رمان با آن مواجه هستیم، فوت مادربزرگ افسانه و علی است. "شکر خانوم" که اسم او بر جلد کتاب خودنمایی می کند، از بچه ها سوال می کند که مادربزرگشان به چه چیزهایی علاقه داشته است؟ بچه ها خیلی به علایق مادربزرگ آگاه نبودند اما "شکر خانوم" می داند که چه بکند. او شمعدانی ها را در گلدان ها می کارد و با پختن غذای موردعلاقه ی مادربزرگ، همسایه ها را به مجلسی دعوت می کند که در آن خاطرات مادربزرگ را تعریف کنند و یادش را زنده بدارند. اینجاست که شما متوجه می شوید برای چه مردم "محله ی شکر خانوم" اینقدر با بقیه فرق دارند؛ چرا که دل هایشان پر از عشق به یکدیگر و به زندگی است.
✓ موجود در انبار
تنها ۱ عدد باقی مانده
در حال بارگذاری...
برای ثبت نظر بایدوارد حساب کاربریشوید.
در حال بارگذاری...
برای پرسیدن سوال بایدوارد حساب کاربریشوید.