نویسنده: برایان وایلد اسمیت
مترجم: آذین بهزادی
ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
ماه به خورشید گله میکرد آنچه را که در زمین است بهدرستی ندیده. خورشید گفت: «من همه چیز را دیدهام و چندتایی از آن چیزها را که در زمین هست به تو نشان میدهم.» ببین این یک شهر است. خانهها و ساختمانهای زیادی در شهر وجود دارد و این یک…
اگر بهجای ماه یا خورشید آن بالا در آسمان بودید، چه چیزهایی میدیدید؟ احتمالاً دیدن دنیا از آن بالا خیلی خیلی جذاب بود. چون ماه و خورشید همه چیز را از آن بالا خوب خوب میبینند. حالا بگویید ببینم «ماه از آن بالا چه دید؟» خورشید از آن بالا چه دید؟
خورشید که تمام روز در حال تابیدن بود خیلی دقیق به زمین نگاه میکرد. اما ماه نظر دیگری داشت. او یک روز از خورشید گله کرد و گفت که خورشید حواسش جمع نیست و به اطرافش خوب نگاه نمیکند. اینطوری شد که خورشید شروع کرد به گفتن از دیدههای خودش، آن هم یکی یکی و شمرده و باحوصله. مثلاً او از آن بالا یک جنگل بزرگ را دیده بود. در جنگل چه چیزهایی هست؟ بله، یک عالمه درخت و گل و سبزه. یک عالمه گل رنگارنگ در اندازههای گوناگون. درختانی با شاخههای بلند و پرندگان قشنگی که روی آنها مینشینند و آواز میخوانند. خلاصه که جنگل از نگاه خورشید خیلی قشنگ بود. اما به همان اندازه، دیدن گلی خوشرنگ اما تنهای تنها هم برای خورشید دوستداشتنی به نظر میرسید. خورشید حیوانات گوناگونی را هم روی زمین دیده بود. یک بار سگی با گوشهای آویزان را از روبهرو دیده بود و بار دیگر همان سگ را از پشت دیده بود. وااای که چقدر خورشید دقیق به همه چیز نگاه میکرد!
ناموجود
در حال بارگذاری...
برای ثبت نظر بایدوارد حساب کاربریشوید.
در حال بارگذاری...
برای پرسیدن سوال بایدوارد حساب کاربریشوید.