جیمز در حادثهای پدرو مادرش را از دست میدهد و برای ادامه زندگی به خانه دو عمه بداخلاق و بد ادای خود فرستاده میشود. آنها جیمز را دست ندارند و حوصله او را هم ندارند، حتی او را به سم هم صدا نمی کنند. جیمز روزها را با کسالت در خانه دو عمهاش میگذراند تا این که یک روز پیرمردی سر راهش سبز میشود و کیسهای حاوی چند دانه بزرگ سبزرنگ به او میدهد. پیرمزد از جیمز میخواهد طبق دستور او دانهها را بخورد تا از بدبختی نجات پیدا کند اما در طول راه و درست زیر درخت هلوی پیر باغ، جیمز زمین میخورد و دانهها پای درخت میریزند و گم میشوند و چند روز بعد اتفاق اعجیبی رخ می دهد. درخت هلوی پیر بارور می شود و یک دانه هلو میدهد. اما این هلو یک هلوی معمولی نیست.
✓ موجود در انبار
تنها ۱ عدد باقی مانده
در حال بارگذاری...
برای ثبت نظر بایدوارد حساب کاربریشوید.
در حال بارگذاری...
برای پرسیدن سوال بایدوارد حساب کاربریشوید.